رادیویی که خانهام را مسجد کرد
هر روز صبح، پیش از آنکه کلید را در قفل بچرخانم و از خانه بیرون بزنم، دستم میرود سمت همان رادیوی قدیمی. دکمهاش را که میزنم، خانه یکباره پر میشود از نغمهای که تمام نمیشود؛ تلاوتی که از جنس آسمان است. آنوقت من میروم و خانه میمانَد با قرآنی که بیوقفه میخواند. دیگر خانه خالی نیست؛ هیچوقت خالی نیست.
رادیوی قدیمی، برای من نه یک وسیلهی صوتی، که منبری است بیصدا که کلام حق را فریاد میزند. امواجش را که میگشاید، گویی پنجرهای رو به ملکوت باز میشود. از آن پنجره، نور میبارد. از آن پنجره، فرشتگان به تماشای خانهام میآیند. چه کسی میداند؟ شاید هر روز که من نیستم، ملائکه در همین نشیمن کوچک، بال بگسترانند و به آیاتی گوش بسپارند که من سبب جاریشدنشان شدهام. و من، در میانهی شلوغی خیابانها، ته دلم آرام است؛ چون میدانم خانهام تنها نیست. خانهام دارد با خدا حرف میزند.
بعضیها میگویند خانهی خالی، سوت و کور است. اما خانهای که در آن قرآن جاری است، آبادترین نقطهی زمین است. دیوارهایش ذکر میگویند، سقفش سایهبان رحمت میشود، و کفِ اتاقهایش، قدمگاهِ ارواح پاکی میشود که برای شنیدن کلام دوست آمدهاند. جنّ مؤمن، آن مسافر ناشناختهی عالم غیب، اگر از کوچهی ما بگذرد و صدای قرآن بشنود، مگر نه این است که دلش میلرزد و میایستد؟ مگر نه این است که با احترام، گوش جان میسپارد و شاد میشود از اینکه هنوز در این دنیای پرغوغا، خانهای هست که درش به روی نور باز است؟ پس پخش قرآن، نه آزار که میزبانی از نیکان عالم است.
شبها اما قصه فرق میکند. صدای رادیو را کم میکنم؛ آنقدر که مثل زمزمهای از دور، در فضای اتاق بپیچد. آنوقت میخوابم و میدانم که در خواب هم رهایم نمیکنند. آیات، قطرهقطره بر روح خستهام میبارند. رادیوی کنار تخت، مثل مادری مهربان، تا صبح برایم لالایی میخواند؛ لالاییای از جنس «الر» و «حم» و «یس». و صبح که بیدار میشوم، سبکترم؛ انگار فرشتهها در خواب، بالهایم را شستهاند.
حالا از همه زیباتر، نیتِ این کار است. هر بار که دکمه را میزنم، در دلم میگویم: «خدایا، ثواب این تلاوت را، چه من باشم چه نباشم، به روح پدرم هدیه کن. و به روح آن کسی که این رادیو را برایم به یادگار گذاشت.» آنوقت این کارِ ساده، دیگر یک عادت نیست؛ میشود پلی که من را به پدرم و به آن عزیزِ رفتهام متصل میکند. پدری که شاید اکنون در جهانی دیگر، چشم به راه هدیهای از سوی من است. و چه هدیهای بهتر از کلام خدا؟ چه هدیهای بهتر از اینکه هر روز، ثواب یک ختمِ بیصدا، بیوقفه و بیادعا به روحش برسد؟
میگویند صدقهی جاریه، عملی است که تا وقتی اثرش باقی است، ثوابش برای صاحبش نوشته میشود. این رادیوی قدیمی، حالا یک صدقهی جاریه است. نه برای من، که برای کسی که آن را به یادگار گذاشت. هر بار که روشنش میکنم، گویی او را زنده کردهام؛ گویی دستِ او را گرفتهام و به محضر قرآن آوردهام. و این، یعنی وفا؛ یعنی اینکه هیچ محبتی با مرگ تمام نمیشود.
برای همین است که حالا دیگر این کار برایم یک برنامه است، یک تعهد. نه یک اتفاقِ گاهبهگاه. صبح، پیش از خروج، روشنش میکنم. ظهر، اگر برگشتم، صدایش را میشنوم و دلم آرام میگیرد. شب، پیش از خواب، صدایش را کم میکنم و به او میسپارمش. و هر بار، همان نیت را تکرار میکنم. این تکرار، عبادت است. این تکرار، عشق است. این تکرار، پاسداشتِ نعمتی است که شاید روزی از آن غافل بودم؛ نعمتِ شنیدنِ کلام حق، در خانهای که حالا مسجد شده است.
پس بگذار رادیوی قدیمیات را روشن بگذاری. بگذار خانهات هرگز ساکت نماند. بگذار در نبودنت، ملائکه همنشین دیوارهایت باشند. بگذار پدرت، هر روز از تو هدیه بگیرد. بگذار آن که رفته، با صدای قرآن، زنده بماند. و بگذار خودت، در این هیاهوی دنیا، یک گوشهی امن داشته باشی؛ گوشهای که در آن، همیشه، نغمهی بیوقفهی خدا جاری است.
صدای آشنا