تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن قصاب

قصاب مظهر خون ريختن و تکه تکه کردن گوشت و شکستن استخوان است. به شنيدن نام قصاب به همان نحو که در نظر ما ساطور و چاقو لاشه هاي گوسفند و گاو تجسم مي شود در خواب نيز ذهن ما براي نشان دادن خون و مرگ و حوادثي که در مجموع مي توانند علت يا معلول مرگ و خون و گوشت و استخوان بي جان باشند قصاب را شکل مي بخشد. ديدن قصاب در خواب به هر صورت باشد خوب نيست

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن قبر

ديدن قبر در خواب به هيچ وجه وحشتناک نيست. بسياري از معبران نوشته اند که قبر در خواب زندان است و گرفتاري هاي شديد زندگي است.اگر بيننده خواب ببيند روي قبري سنگ مي نهد يا آن را آجر و سيمان مي کند، خبر از اين مي دهد که بيننده خواب خرابي را آباد مي کند يا بنائي مي سازد، يا خانه اي مي خرد يا باغي احداث مي نمايد. اگر بيننده خواب ببيند که او را در قبر مي نهند گرفتار مشکلات مي شود و معاش او تنگ مي گردد. اگر بيننده خواب ببيند که مرده است و دارند او را در قبر قرار مي دهند و هر چه مي گويد کسي صدايش را نمي شنود به شدت گرفتار سختي و تنگي مي شود و کسي به ياري او نمي شتابد و دستش را نمي گيرد. اگر کسي در خواب ببيند که بر بام خانه اش قبر مي کنند عمر بيننده خواب دراز مي شود

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن قناري

قناري مرغ غم و رنج و مرغ بيماري است و رنجوري به خصوص اگر زرد يک دست باشد. اگر در خواب ببينيد که قناري در قفس داريد که زرد است يا لکه اي زرد به بدنش ديده مي شود با زني بيمارگونه برخورد خواهيد کرد و اگر قفس در خانه شما و متعلق به شما باشد زني از متعلقان شما بيمار مي شود. اگر قناري بخواند و شما در خواب از صداي او خوشتان بيايد غمين و اندوهگين مي شويد. اگر قناري از قفس متعلق به شما بگريزد زني بيمار مي ميرد. به هر حال ديدن قناري زرد يا با نشاني زرد رنگ در خواب خوب نيست و اگر زرد نباشد و شما آن را قناري بيانگاريد تعبير مرغان زينتي ديگر را دارد.

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن قالي

قالي معيشت است و هم عمر و اين بستگي دارد به اين که قالي را کجا و چطور ببينيم و خودمان نسبت به قالي چه وضع و موقعيتي داشته باشيم. اگر در خواب نسبت به قالي فاصله داشته باشيد معيشت و روزي شما است ولي اگر بيننده خواب به قالي مربوط و چسبيده باشد عمر است. اگر در خواب ببينيد که اتاقي متعلق به شما است اما فرش ديگري در آن گسترده است صاحب فرش هر که هست به شما سود مي رساند و شما از او بهرهمند مي گرديد. اما اگر ببينيد که اتاق متعلق به ديگري است و قالي شما آن جا پهن شده صاحب اتاق هر که هست از شما بهره مند مي گردد حتي روزي شما را مي برد. اما اگر در خواب ندانيد صاحب قالي کيست يا آن اتاق به چه کسي تعلق دارد در هر دو حالت خود شما صاحب آن ها هستيد و تعبير به اهميت و ارزش قالي بستگي مي يابد. اگر در خواب ببينيد که قالي مي بافيد کارتان روال مطلوب و خوب پيدا مي کند ولي اگر در قالي که مي بافيد مشاهده کنيد نقش ها به هم ريخته در کارتان آشفتگي پديد مي آيد. اگر در خواب ببينيد که روي قالي محقري نشسته ايد خوب نيست چه از کوتاهي عمر و تنگي معاش نشان دارد.

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن حجامت

حجامت خون گرفتن از انسان است و اسم فاعل آن حجام. در قديم اين عمل بسيار متداول بود و هر بهار بيشتر بچه ها خون مي گرفتند و ايشان را حجامت مي کردند با اين تصور که خون کثيف از بين برود و به جاي آن بدن خون تازه بسازد. امروز اين کار را نمي کنند مگر در بيمارستان ها و به تجويز پزشکان متخصص. معبران درباره حجامت زياد نوشته اند ولي چون رسم نيست و به ندرت احتمال ديدن آن در خواب هست مختصر اشاره اي مي شود. ابن سيرين نوشته اگر کسي ببيند حجامت مي شود آن که حجامت مي کند اگر دوست باشد امانتي به حجامت شونده مي سپارد و اگر بيگانه و دشمن باشد بر دشمن چيره مي گردد. اما به نظر من حجامت سوء استفاده و تعدي است. چنانچه در خواب ببينيد که شما کسي را حجامت مي کنيد شما به حدود آن شخص تجاوز و به حق او تعدي مي کنيد. چنانچه ببينيد کسي شما را حجامت مي کند اگر حجام نا آشنا باشد آشنايي به مال شما تجاوز مي کند يا پول شما را مي خورد و يا به شغل و مقامتان چشم مي دوزد و اگر آشنا و دوست باشد از دشمن ناشناسي ضربه مي خوريد يا متضرر مي شويد و يا به سبب او معزول مي گرديد چنانچه شاهد حجامت باشيد اختلافي اتفاق مي افتد منجر به تجاوز و سوء استفاده که شما هم در آن دخيل هستيد.

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن حاجي فيروز

ديدن حاجي فيروز در خواب ميمون و مبارک است چرا که وجود او در معابر و کوچه ها از رسيدن بهار خبر مي دهد و بهار نيز فصل تجديد حيات طبيعت مي باشد. اگر ديديد حاجي فيروز به در خانه شما آمده از عزيزي دور افتاده، يا از مسافري خبر مي يابيد. اگر از حاجي فيروز چيزي گرفتيد ديني به گردنتان مي افتد و بدهکار و وامدار مي شويد. اگر حاجي فيروز مي خواند و مي رقصيد و شما به تماشاي آن ايستاده بوديد مرتکب گناه مي شويد و اين گناهي است از جمله معاصي پنهان.

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن حامله

ديدن زن حامله در خواب رو به روئي با گناه و بار غم است. اگر در خواب ببينيد که همسرتان حامله شده است تکليفي شاق و سنگين بر شما محول مي گردد که انجامش دشوار و قبولش نامطلوب است که دوست نداريد آن کار را انجام بدهيد و اگر هم به اجبار و تکليف بخواهيد بسيار سخت و توان فرساست. اگر احيانا در خواب احساس کنيد که خودتان حامله شده ايد غمي براي شما مي رسد که به اندازه حمل جنين طول مي کشد البته اين تعبير براي زنان است. اگر در کوچه ببينيد که زن حامله اي مي گذرد خبر ناخوشايندي به شما مي رسد.

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن ستاره

در جائي از همين کتاب نوشته که بر مبناي تئوري هاي فرويد درباره خواب، کساني که در نظر ما خيلي جاه و مقام دارند و بزرگ و مهم جلوه مي کنند و به زبان ديگر دور از دسترس هستند به طور سمبليک در روياها ماه و خورشيد و ستارگان، شهاب ها، کهکشان ها ظاهر مي شوند و شکل مي گيرند. معبران سنتي و قديمي ما نيز بي آن که اشاره اي به اين علت کرده باشند خورشيد و ماه و ستارگان را پادشاه و همسر پادشاه و وزيران شاه تعبير کرده و در موارد بسيار نوشته اند که ستارگان وزيران مملکت هستند. فرويد در تحليل هاي خويش عينا همين مطلب را عنوان کرده و خورشيد و ماه را امپراطور و امپراطريس دانسته چون او اطريشي بود و اطريش در زمان او امپراطور داشت ولي در شرايط امروز و زندگي کنوني ما که وزرا اشخاص خيلي دور از دسترس نيستند ستارگان نمي توانند وزرا باشند. چه همان طور که در چند جا بخصوص در مقدمه نوشتم تعبيرات خواب احکام کلي و قطعي نيستند و غالبا بستگي مي يابند به نحوه زندگي و برداشتي که ما از چيزها، اشخاص و حوادث داريم. اگر در خواب ديديد ستاره اي بر سينه خويش داريد يا بر شانه خويش يا بر شانه الصاق کرده ايد نشان آن است که بزرگ مي شويد و مردم با تکريم و تعظيم به شما مي نگرند و در واقع ممتاز و شاخص مي شويد. اگر ببينيد که ستاره اي را به چنگ گرفته ايد کاميابي و موفقيت شما قطعي است.خواب شما مي گويد به مراد مي رسيد و چيزي را به دست مي آوريد که برايتان ايده آل و آرزو بوده است. بر عکس است اگر ببينيد ستاره اي در آسمان کم رنگ شده و ناپديد گرديده يا ستاره اي داشتيد که گم کرديد. چنانچه در خواب ببينيد ستاره اي از خانه شما برخاست و به آسمان رفت و کم رنگ و کوچک شد يا اين که محو و ناپديد گرديد خوب خوابي نيست چرا که از مرگ يکي از افراد خانواده خبر مي دهد.اگر ستارهاي از محله يا شهر شما به همين نحو برخاست و رفت بزرگي از شهر و ديار شما مي ميرد که موقعيتي چونان ستاره داشته است. اگر در خواب ببينيد که ستاره ها را شماره مي کنيد به کاري بزرگ دست مي زنيدو بر جمعي رجحان و برتري امارت مي يابيد.

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن عبا

داشتن و پوشيدن عبا در خواب اگر به عنوان پوشش باشد تعبير جامه و لباس را دارد که در جاي خود نوشته ام ولي اگر جهت عبادت باشد نيکو است و خير و خوبي تعبير مي شود. اگر در خواب ببينيد که عبا مي خريد کاري نيک انجام مي دهيد البته اگر به نيت پوشيدن جهت اقامه نماز باشد. بخشيدن عبا دعوت به نيکي و خير وصلاح است و گرفتن عبا نشان آن است که دهنده عبا شان و احترام شما را رعايت مي کند و به بيننده خواب ارج مي نهد. اگر ببينيد زير عبا پنهان شده ايد و عبا به خودتان تعلق ندارد خواب شما مي گويد کسي از شما حمايت مي کند و راز شما را نگه مي دارد ولي اگر عبا به خودتان تعلق داشته باشد واقعياتي را از ديگران پنهان مي کنيد و کارهايي را اعم از نيک و بد در خفا انجام مي دهيد که دوست نداريد کسي آگاه شود. عباي سوخته و سوراخ نشان آن است که نسبت به شما بي حرمتي مي شود. عباي چرک و کثيف بدنامي و بيماري و رنجوري است.

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن آتش

اگر بيننده خواب ببيند که آتش را براي روشنائي افروخته يا ديگران افروخته اند و يا به سبب افروختن آتشي که افروزنده آن ناشناس مي باشد اتاق يا محيط روشن شده نشانه آن است که جستجو و کنجکاوي مي کنيم که به سبب اين تفحص و پيگيري معنا سود مي بريم و بينائي و هشياري حاصل مي کنيم. اگر بيننده خواب ببيند که با آتش افروخته شده لباسش سوخت زياني به او مي رسد و اگر دستش سوخت به يکي از اعضا بدنش آسيب مي رسد. اگر در خواب ديده ايد که کنار آتش نشسته ايد ولي از شدت حرارت آتش چنان گرم شده ايد که احتمالا مي سوزيد و خود را در کنار کشيديد نشان آن است که پشت سر شما بد مي گويند و در زبان مردم مي افتيد و اينجا و آن جا از شما عيب جويي مي کنند. معبران کهن متذکر شده اند که برداشتن آتش خوردن مال حرام و تصرف و غصب مال يتيم است. آتش سوزندگي دارد ولي اگر در خواب ببينيم که آتش برمي داريم و ما را نمي سوزاند توفيقي بزرگ حاصل مي کنيم و به اوج موفقيت مي رسيم. اگر بيننده خواب ببيند که او را در آتش افکندند و از هول و هراس بيدار شد نشان آن است که از منبع قدرتي به او ستم مي شود و اگر آتش او را نسوزاند نشان آن است که با بي رغبتي به سفري مي رود که از آن سفر هيچ سودي عايد او نمي شود

تعبيرخوابهاي شما.........................ديدن آسمان

ديدن آسمان صاف و روشن خوب است اما رفتن به آسمان خوب نيست. اين که مي گويم رفتن به آسمان خوب نيست منظور رفتن تا بينهايت بدون توقف است که معبران اين حالت را به مرگ تعبير کرده اند اگر کسي در خواب ببيند که به آسمان مي رود ولي درهاي آسمان به روي او بسته شده است نشانه آن است که در امور شغلي با مشکلات رو به رو مي گردد و دستي ناشناخته پيش پاي او سنگ مي افکند. اگر کسي ببيند که از آسمان به زمين افتاد ولي آسيبي نديد بيمار و رنجور مي شود ليکن سلامت خود را باز مي يابد. رنگ آسمان اگر سبز باشد خير و برکت است و چنان چه سرخ باشد خون و جنگ است و فسا و فتنه، آسمان سفيد بيماري است. چنان چه در خواب ديديد که مرغي از آسمان فرود آمد و بر بام خانه شما نشست به نعمت و رفاه مي رسيد و چنان چه مرغ پريد و رفت خبري به شما مي رسد که دل خوش کننده است.

اين هم تقديم به شما خوبان

 

 
 

1. رویای مولف کتاب العبقری الحسان

آنچه برای آیت الله نهاوندی مولف کتاب العبقری الحسان اتفاق افتاده، این است که ایشان حاجتی داشتند؛ لذا در حرم عسکریین(ع) مشغول دعا و تضرّع میشوند. شب آن حضرت را در خواب می بیند که ایشان را نوازش فرمودند و وعده استجابت دادند. بعد هم به زودی آنچه را خواسته بود و حضرت در خواب وعده داده بودند، به او مرحمت فرمودند.

2. گناه مانع اجابت دعا

شخصی از مبارکه اصفهان می گفت:
« من حاجتی داشتم که بارها از خدا روا شدن آن را خواسته بودم. شب چهارشنبه ای آمدم مسجد جمکران خیلی تضرع و التجا به حضرت کردم، شب جمعه در مبارکه در عالم خواب دیدم مشرف به مسجد جمکرانم، درب کفشداری حضرت آیت الله العظمی گلپایگانی ایستاده بودند، فرمودند: من نایب بر حق حضرت حجت بن الحسن هستم و تو به خاطر آن گناهی که انجام دادی دعایت مستجاب نمی شود.

 من در عالم رویا خیلی محزون شدم. آقا چون این حالت مرا دیدند، دست در جیب مبارک برده و مبلغ 20 هزار تومان به من دادند و فرمودند: من در رابطه با حاجت شما به حضرت عرض می کنم.
فردای آن روز ساعت 10 صبح حاجت من برآورده شد با اینکه سالها بود دعا می کردم و تا آن وقت به اجابت نرسیده بود. »


3. مقام حاج شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه

حجة الاسلام  سید باقر گلپایگانی از قول پدرشان آیت الله گلپایگانی فرمود:
« در اوائل بی حجابی هر کدام از علما برای مبارزه با آن نظری داشتند. من بسیار ناراحت و اینکه وظیفه چیست، راهی ندیدم جز اینکه توسل به حضرت ولی عصر ارواحنا فداه پیدا کنم و استمداد از آن حضرت بنمایم، عرض کردم یا بن الحسن وظیفه مرا معین نمائید
شب در عالم رؤیا دیدم تابلو بسیار بزرگی با خطی درشت و خوانا نوشته:
« فاذا ظهر علیکم الفتن فعلیکم بشیخ عبدالکریم. »

از خواب بیدار شدم مرحوم حاج شیخ عبدالکریم رسیده و خوابم را گفتم و ایشان فرمود: باید کمر را بست تا از هر راه ممکن اقدام نماییم. »


4. مقام آیت الله سید جمال گلپایگانی(ره)

حجت الاسلام ملبوبی، صاحب کتاب الوقایع و الحوادث، خوابی را که خود از مرحوم آیت الله سید محمد هاشمی گلپایگانی شنیده اند، چنین مرقوم فرمودند:

«مرحوم حجت الاسلام  سید محمد گلپایگانی فرزند آیت الله سید جمال گلپایگانی فرمود:
پس از فوت مرحوم پدرم شبی در خواب دیدم حضورشان مشرف و ایشان در اطاق مفروش به زیلو و فاقد اثاث نشسته اند.
گفتم: پدر! اگر خبری نیست ما هم بدنبال کارمان برویم؛ وضع طلبگی در گذشته و حال، همین است که به چشم می خورد.
فرمود: پسر حرف مزن؛ هم اکنون ولی امر ـ عجل الله فرجه الشریف ـ تشریف می آورند.
آنگاه پدرم از جا برخاست. متوجه محبوب کل عالم، تشریف آوردند؛ پس از عرض سلام و جواب، حضرت، قبل از اینکه من حرفی بزنم فرمودند:
« سید محمد، مقام پدرت این حجره محقر نیست؛ بلکه مقامش آنجاست. »

بر اثر اشاره دست حضرت نگاه کردم قصری با شکوه، ساختمانی با عظمت که لایدرک و لایوصف است، دیدم و خوشحال گردیدم. عرض کردم:
یابن رسول الله آیا وقت ظهور موفورالسرور رسیده است تا دیدگان همه به جمال و حضور و ظهورتان روشن شود؟ فرمودند:
« لم تبق من العلامات الا المحتومات و ربّما ( او فربما علی تردید منی ) اوقعت فی مدة قلیلة فعلیکم بدعاء الفرج:
از علائم ظهور فقط علامات حتمی مانده است و شاید آنها نیز در مدتی کوتاه به وقوع به پیوندند و برای فرج دعا کنید. »

« اللهم عجل فرج مولانا بحق محمد و آله الطاهرین ». 28/4/1407 هجری قمری


5. مرثیه حضرت سید الشهداء توسط محتشم کاشانی

محتشم پسری داشت که از دنیا رفت.
 او چند بیت در رثای وی گفت. شبی حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را در خواب دید که فرمودند:
« تو برای فرزند خود مرثیه می گویی، اما برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟»

می گوید: بیدار شدم ولی چون در این رشته کار نکرده بودم سررشته پیدا نکردم چگونه وارد مرثیه فرزند گرامی آن حضرت شوم.
شب دیگر در خواب مورد عتاب حضرتش گردیدم که فرمود:
 چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟

 عرض کردم: چون تاکنون در این وادی قدم نزده ام، لهذا راه ورود برای خود پیدا نکردم. فرمود بگو:
« باز این چه شورش است که در خلق عالم ».

بیدار شدم همان مصراع را مطلع قرار دادم و آنچه که می بایست سرودم، تا رسیدم به این مصراع، که گفتم:
« هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال ».

در اینجا ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم که به مقام الوهیت جسارتی نکرده باشم. شب حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه ـ را در خواب دیدم فرمودند:
 چرا مرثیه خود را به اتمام نمی رسانی؟

عرض کردم: در این مصرع به بن بست رسیده ام نمی توانم رد شوم فرمود بگو:
« او در دل است هیچ دلی نیست بی ملال ».

بیدار شدم. این مصرع را ضمیمه آن مصرع نموده و بیت را به آخر رسانیدم ».

6. عملت را عملِ امام زمان قرار بده!

آیت الله سید محمد باقر ابطحی اصفهانی فرمودند:
« شبی در عالم رؤیا دیدم فضای مابین قم و مسجد جمکران گویا تمام چمن زار است و دارای درختهای سبز که مهتاب بر آن می تابید و نهرهای آب در آن جریان داشت. درختی را دیدم که دارای شاخه های بسیار جذاب و سرسبز و صدای روح بخشی از میان آن به گوش می رسید که به ذهنم خطور کرد، صدای حضرت داود ـ علیه السلام ـ است.
در وسط آن درخت، جایگاهی بود که در آنجا آقایی نشسته و به نظرم آمد که این آقا حضرت بقیة الله الاعظم امام زمان ـ علیه السلام ـ است.
صحبتی را به میان آوردم که از ذکر آن معذورم، زیرا اشاره به عهد و پیمانی بود و سپس عرض کردم: چه کنم که به شما قرب پیدا کنم؟ به زبان فارسی فرمود:
« عملت را عمل امام زمان قرار بده. »

من به خاطرم این معنی رسید، یعنی، آنچه را به ذهنت می آید اگر امام زمان بود، عمل می کرد، تو هم همان را عمل کن. به عربی به حضرت عرض کردم:
 و هو الامل. یعنی: این آرزوی من است.

 گفتم: چه کنم که در این امر موفق باشم؟ به عربی جواب فرمود:
الاخلاص فی العمل.
از خواب بیدار شدم، چراغ خاموش بود، قلم و دفتر حاضر کردم و آن دو جمله سؤال و جواب را نوشتم.
فردا درباره این دو جمله سؤال و جواب، فکر کردم به نظرم آمد: در جمله اول، حقیقت تشیع که پیروی از امام به حق باشد نهفته و در جمله دوم، راه موفقیت را که همان توحید ذاتی و عملی باشد یافتم، این دو جمله توصیه حضرت بود که برای من و همگان عبرت است ».

7. دانسته شد که من امامم؟

مرحوم ملا محمود عراقی(ره) می فرماید:
« سال 1273، که سال سوم مجاورتم در نجف اشرف بود، شبی در خواب دیدم که از در قبله صحن مطهر وارد شدم و ازدحام زیادی در آن جا بود. از شخصی پرسیدم: علت این اجتماع چیست؟
گفت: مگر نمی دانید که حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور فرموده اند و الان در صحن تشریف دارند و مردم با ایشان بیعت می کنند؟

با شنیدن این مطلب متحیر شدم که اگر بروم و بیعت کنم شاید آن حضرت نباشند و بیعت را باطل کرده باشم و اگر این کار را نکنم شاید ایشان خود حضرت باشند، که در اینصورت بیعت با حق ترک شده است.

با خود گفتم می روم و با او اظهار بیعت کرده، دست خود را به سویش دراز می کنم اگر امام است، که می داند من در امامت او شک دارم؛ لذا دست خود را کشیده و بیعت مرا قبول نخواهد کرد آن وقت خواهم فهمید که ایشان امام هستند و بیعت خواهم کرد.
 اگر امام نباشند، از قلب من خبر نداشته و دست خود را برای پذیرفتن بیعت به طرف من دراز می کنند و معلوم می شود که امام نیستند و با ایشان بیعت نمی کنم و دست خود را می کشم.
این علامت را پیش خود قرار دادم و وارد صحن شدم و جمال بی مثال آن حضرت را زیارت کردم و یقین نمودم که این شخص، خود حضرت می باشند و از قلب خود غفلت کرده، دست خود را برای بیعت دراز نمودم.
آن بزرگوار وقتی این کار مرا دیدند، دست مبارک خود را کشیدند. من از ملاحظه این عمل امام علیه السلام خجل و پریشان شدم و چون حضرت این حالت را دیدند، تبسم نموده و فرمودند:
« دانسته شد که من امامم ؟  »
و سپس دست مبارک را دراز کردند و به بیعت اشاره نمودند. در این لحظه من به یاد مطلب قلبی خود افتاده، خوشحال شدم و بیعت نمودم و از شدت شوق، مشغول دور زدن به گرد وجود منور و مطهر ایشان شدم.

ناگاه یکی از آشنایان متدین، از دور ظاهر شد. صدایش کردم که حضرت ولی عصر ارواحنا فداه ظهور فرموده اند. تا این جمله را شنید آمد و بدون تأمل با آن بزرگوار بیعت کرد و دور حضرتش می گشت. در این اثنا بود که از خواب بیدار شدم.

خواب دومی که دیدم، به فاصله چند سال پس از آن واقعه و در همان مکان مقدس (نجف اشرف) بود. این خواب را بعد از آن که مدتی در عاقبت کار خود زیاد به فکر فرو می رفتم، مشاهده کردم؛ چون می دیدم بسیاری از گذشتگان و جوانترها و معاصرین، اوایل عمر خود، در زمره اَخیار بوده اند؛ ولی بعدها اعتقادتشان فاسد و با همان عقاید فاسد از دنیا رفته اند.

این اندیشه و خیال، به طوری قوت گرفت که باعث تشویش و اضطراب خاطرم گردید. تا آن که شبی در عالم رؤیا، دیدم حضرت ولی عصر علیه السلام در مسجد هندی ( از مساجد معتبر نجف اشرف ) تشریف دارند و در انتهای مسجد ایستاده اند.

جمعیت، حضرت را احاطه کرده و من نزدیک در ایستاده بودم و منتظر بودم که هنگام خروج، به محضرشان شرفیاب شوم.
ناگاه آن بزرگوار به قصد بیرون رفتن، تشریف آوردند وقتی به من نزدیک شدند خودم را بر پاهای مبارک آن بزرگوار انداختم و گریان شدم و عرضه داشتم:
فدایت شوم عاقبت کار من چطور خواهد شد؟

آن حضرت دست مبارک را دراز کرده و با عطوفت و مرحمت دست مرا گرفتند و از خاک برداشتند و بعد با تبسم و ملاطفت فرمودند: بی تو نمی روم.

من در همان عالم رؤیا فهمیدم که منظور حضرت آن است که بدون تو وارد بهشت نمی شوم. تا این بشارت را شنیدم، از نهایت شادی بیدار شدم و دیگر از افکار سابق آسوده خاطر گردیدم. »

8. خبر دادن از زمان رحلت

شیخ حر عاملی می فرماید:
« روز عیدی در روستای مشغرا ( از مناطقی که آن مرحوم در آن جا سکونت داشته اند) در مجلسی که از طلاب و صلحا تشکیل شده بود، نشسته بودیم. من به آن جمع گفتم: ای کاش می دانستیم که در عید آینده، کدام یک از ما زنده و کدام یک از دنیا رفته است.
مردی که نامش شیخ محمد و همدرس ما بود، گفت: من می دانم که تا عید دیگر زنده ام و همچنین عید بعد از آن و حتی عید بعد و تا بیست و شش سال دیگر در دنیا هستم. و معلوم بود که در این گفته سخت قاطع است و مزاح نمی کند.

به او گفتم: مگر علم غیب می دانی؟
گفت: نه؛ ولی زمانی مرض سختی داشتم و می ترسیدم که در حالی که هنوز هیچ عمل صالح و زاد و توشه ای برنداشته ام، بمیرم. در عالم رؤیا حضرت بقیة الله ارواحنا فداه را زیارت کردم، ایشان فرمودند:
« نترس؛ خدای متعال تو را از این مرض شفا می دهد و تا بیست و شش سال دیگر زندگی خواهی کرد. »
آنگاه جامی که در دست مبارکشان بود به من عطا فرمودند. آن را نوشیدم و مرضم رفع شد و شفا پیدا کردم و یقین دارم که این رؤیا، رؤیای شیطانی نیست.

شیخ حر عاملی می گوید: وقتی این سخن را از شیخ محمد شنیدم تاریخ آن را که سال 1049 بود، یادداشت کردم و مدتی گذشت. در سال 1072، به مشهد مقدس هجرت کردم. وقتی سال آخر از بیست و شش سال شد، به دلم افتاد که مدت مقرر گذشته است؛ لذا به تاریخ رجوع و آن را حساب کردم دیدم که از آن زمان ( روز عیدی که در مجلس نشسته بودیم ) بیست و شش سال می گذرد. با خود گفتم این مرد باید از دنیا رفته باشد.
حدود یکی دو ماه گذشت که از طرف برادرم نامه ای رسید؛ چون او در همان مناطق قبل از هجرت من بود. در آن نامه نوشته بود که شیخ محمد در همان سال وفات کرده است. »

9. راه توسل به معصومین علیهم السلام

ابوالوفاء شیرازی می گوید:
« در زندان ابوعلی الیاس، با وضع سختی اسیر بودم و برایم معلوم شد که او قصد کشتن مرا دارد؛ لذا شکایت را نزد خداوند تبارک و تعالی بردم و مولای خود ابی محمد علی بن الحسین، زین العابدین علیه السلام را شفیع قرار دادم.

در این بین به خواب رفتم. در عالم رؤیا رسول خدا (ص) را زیارت کردم. حضرت فرمودند:
نه به من و نه به دخترم و نه به دو پسرم ( امام حسن و امام حسین علیهما السلام ) برای مادیات متوسل نشو؛ بلکه برای آخرت و انچه از فضل خدای تعالی امیدواری، به ما متوسل شو.
و اما ابوالحسن (امیرالمؤمنین)، برادرم، او انتقام تو را از کسی که به تو ظلم نموده می گیرد.

عرض کردم: یا رسول الله، آیا مگر به فاطمه علیها السلام ظلم نکردند؛ ولی ایشان صبر کرد؟ و میراث شما را غصب کردند؛ اما صبر نمود؟ پس چطور انتقام مرا از کسی که ظلم نموده، می گیرد؟
حضرت از روی تعجب نظری به من کردند و فرمودند:
این موضوع عهدی بود که من با او بسته بودم و فرمانی بود که من به او داده بودم و برای او کاری جز بپا داشتن آن پیمان جایز نبود. او هم حق را ادا کرد. و وای بر کسی که متعرض دوستان و شیعیان ما شود. ( زیرا امیرالمؤمنین علیه السلام انتقام او را می گیرد.)
اما علی بن الحسین، برای نجات از سلاطین و شر شیاطین.
و محمد بن علی و جعفر بن محمد، برای آخرت، { به روایتی آنچه از طاعت خداوند و رضوان او بخواهی }
اما موسی بن جعفر، عافیت را به وسیله او بخواه.
و اما علی بن موسی، برای نجات. { به روایتی نازل شدن رزق }
اما علی بن محمد، برای قضای نوافل و نیکی برادران دینی و آنچه از طاعت خداوند عزوجل بخواهی.
و حسن بن علی، برای آخرت.
و اما الحجة، هرگاه شمشیر به محل ذبح تو رسید ـ حضرت با دست به سوی گلوی خود اشاره فرمودند ـ به او استغاثه کن؛ به درستی که او درمی یابد و فریادرس و پناه است برای هر کس که استغاثه کند و بگوید:
« یا مولای یا صاحب الزمان انا مغیث بک. »

همان لحظه دیدم شخصی از آسمان فرود آمد که سوار بر اسب است و در دست خنجری از نور داشت.
عرض کردم: مولای من شر آن که مرا اذیت می کند، رفع کن.
فرمود: کار تو را انجام دادم.
صبح شد، الیاس مرا خواست و گفت: به چه کسی استغاثه کردی؟
گفتم: به آنکسی که فریادرس درماندگان است. »


10. یار و یاور ظالمین نباشید!

شیخ عبدالحسین حویزاوی فرمود:
« بیست و پنج سال قبل، رئیس شهرداری نجف اشرف مردی به نام میرزا احمد که کاروانسرای مصلی، متعلق به اوست، بود. او مرد متدین خوبی بود و به اجبار شهردارش کرده بودند.
شبی در عالم رؤیا دیدم، در محلی دو تخت گذاشته اند و در وسط، سجاده ای پهن کرده اند و ناموس دهر، حضرت بقیة الله علیه السلام، روی سجاده تشریف دارند و همان مرد متدین (رئیس شهرداری) نزد آن سرور حاضر است. حضرت با تندی به او فرمودند:
چرا داخل شغل حکومتی شدی و اسم خود را در زمره آنها محسوب داشتی؟

در آن بین حضرت فرمایشی فرمودند: ولی آن مرد فرمایش حضرت را نفهمید من خواستم گفته ایشان را به او بفهمانم؛ لذا گفتم: حضرت حجت علیه السلام می فرمایند:
« و لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسّکم النّار:
ظالمین را یار و یاور خود قرار ندهید زیرا به دوزخ و جهنم دچار میشوید. سوره هود 113 . »

حضرت روی مبارک به من نمود و فرمود: پس تو چرا آنها را مدح می کنی؟
عرض کردم: تقیه می کنم.
حضرت دست مبارک را بر دهان خویش گرفته و تبسم کنان سه مرتبه فرمودند:
تقیه، تقیه، تقیه.
 به عنوان رد و انکار بر من؛ یعنی چنین نیست و از روی خوف و تقیه نیست که آنها را مدح می کنی. دوباره متوجه رئیس شهرداری شدند و فرمودند:
هفت روز بیشتر از عمر تو باقی نمانده است.
فردا برو و مهر حکومتی را رد کن.

روز بعد اول صبح از خانه بیرون آمدم و در فکر خواب خود بودم. دیدم بعضی به یکدیگر می گویند: خبر داری چه شد؟ رئیس شهرداری نزد حکومت رفته و استعفا داده و کلیدها را به آنان تسلیم نموده است. من تعجب کردم!

روز بعد میرزا احمد مریض شد و حالش دگرگون گردید. با خود گفتم بروم و او را عیادت کنم.
 وقتی وارد خانه اش شدم، دیدم حالش خوب نیست و از هوش رفته است. نزد او نشستم؛ چون به هوش آمد، چشم باز کرد و هنگامی که نظرش به من افتاد، گفت: ها یا شیخ انت چنت حاضر؛ یعنی ای شیخ تو هم در آن جا حاضر بودی.

 و دست مرا گرفته، با کمال ضعف و زاری گفت: تو در آن مجلس بودی و آنچه آن جا بود دیدی و شنیدی.
من خواستم به او آرامش و دلداری بدهم گفتم: بلی و ان شاء الله تعالی تو خوب می شوی.
گفت: چه می گویی؟ مطلب از همان قرار است و من رفتنی هستم.
اهل مجلس و حضار هیچ کس متوجه نشد که ما چه می گوییم؛ بلکه خیال کردند سابقه ای با هم داریم که چندی قبل جایی بوده ایم و مطلبی واقع شده است.
به هر حال مرض میرزا احمد کم کم شدیدتر شد تا سر وعده بعد از هفت روز رحلت کرد و از دنیا رفت. »


11. کر شدن مرد سنی!

آقا محمد، شمعدار حرم عسکریین علیهما السلام در سامرا می گوید:
« مردی از اهل سنت سامرا، به نام مصطفی الحمود در لباس خدام حرم بود و شغلی جز آزردن زوار و گرفتن اموال آنها به هر حیله و مکری نداشت و اکثر اوقات در سرداب مقدس بود و پشت پنجره ناصر عباسی، حاضر می شد.

 او بیشتر زیارات را از حفظ داشت و هر کس وارد آن مکان شریف می شد و شروع به زیارت می کرد، او را از حالت زیارت و حضور قلب می انداخت و پیوسته خواننده را متوجه غلطهایی که معمولاً افراد در زیارات و ادعیه دارند، می کرد و با این کار باعث از بین رفتن حضور قلبشان می شد.

شبی در عالم رؤیا حضرت حجت علیه السلام را دید که به او می فرمایند:
« تا کی زوار مرا اذیت می کنی و نمی گذاری زیارت بخوانند؟ تو چه کار داری که در این مسائل دخالت می کنی؟ آنها و آنچه را که می گویند، به حال خود واگذار. »

در این جا آن خبیث از خواب بیدار شد؛ اما هر دو گوشش را خداوند کر نموده بود و پس از آن دیگر چیزی نمی شنید و زوار آسوده شدند و به همین حالت بود تا به اَسلاف خویش پیوست. »

12. دردناکترین مصیبتِ حضرت حجت(ع)!

 حاج ملا سلطان علی روضه خوان تبریزی که از جمله عباد و زهاد بود، نقل کرد:
« در عالم رؤیا به حضور حضرت بقیة الله ارواحنا فداه مشرف شدم و خدمت ایشان عرض کردم: مولای من، آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذکر شده است که می فرمایید: فلأ ندبنک صباحاً و مساءً و لأ بکین علیک بدل الدموع دماً، صحیح است؟
فرمودند:
بلی صحیح است.
عرض کردم: آن مصیبتی که در آن بجای اشک خون گریه می کنید، کدام است؟ آیا مصیبت حضرت علی اکبر است؟
فرمودند: نه، اگر علی اکبر زنده بود، در این مصیبت او هم خون گریه می کرد.
گفتم: آیا مصیبت حضرت عباس است؟
فرمود: نه؛ بلکه اگر حضرت عباس علیه السلام در حیات بود، او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.
عرض کردم: لابد مصیبت حضرت سید الشهداء علیه السلام است.
فرمود: نه، حضرت سید الشهداء علیه السلام هم اگر در حیات بود، در این مصیبت، خون گریه می کرد.
عرض کردم: پس این کدام مصیبت است که من نمی دانم؟
فرمودند: آن مصیبت، مصیبت اسیری حضرت زینب علیها السلام است. »


13. اطاعت از فرامین حضرت ظرفیت می خواهد!

آقا محمد باقر بهبهانی فرمودند:
« اوایلی که به کربلای معلی وارد شدم، روی منبر مردم را موعظه می کردم. روزی حدیث شریفی که در کتاب خرائج راوندی نقل شده است لابلای صحبت ها بر زبانم جاری شد مضمون حدیث این است که زیاد نگویید چرا حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور نمی کنند چون شما طاقت معاشرت با ایشان را ندارید؛ زیرا لباس حضرت خشن و درشت و خوراک ایشان نان جو است و بعد هم گفتم از الطاف الهی نسبت به ما، غیبت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ زیرا ما طاقت اطاعت ایشان را نداریم.

اهل مجلس به یکدیگر نگاهی کرده و شروع به نجوا کردند و می گفتند:
این مرد راضی نیست که آن حضرت ظهور کند، تا مبادا ریاست از دستش برود. و بحدی زمزمه در بین مردم افتاد که من ترسیدم؛ لذا با سرعت از منبر فرود آمده به خانه رفتم و در را بستم.

بعد از ساعتی درب خانه را زدند. پشت در آمدم و گفتم: کیستی؟
گفت: فلانی که سجاده بردار تو هستم، در را گشودم، او سجاده را از همان جا به حیاط خانه پرت کرد و گفت: ای مرتد، سجاده ات را بردار؛ در این مدت بی خود به تو اقتدا کردیم و عبادات خود را باطل انجام دادیم.

من سجاده را برداشتم او هم رفت و از ترسی که داشتم در را محکم بستم و متحیر نشستم. پاسی از شب گذشت ناگاه صدای در منزل بلند شد.
من با وحشت هر چه تمامتر پشت در رفتم و گفتم: کیستی؟ دیدم همان سجاده بردار است که با معذرت خواهی و اظهار عجز و بیچارگی آمده است و مرا قسمهای غلیظ می دهد که در را باز کنم؛ اما من از ترس در را باز نمی کردم.

آن قدر قسم خورد و اظهار عجز نمود، که به راستی و صداقتش یقین کردم، و در را گشودم ناگاه خود را بر پاهای من انداخت و آنها را می بوسید. به او گفتم: ای مسلمان، آن سجاده آوردن و مرتد گفتن تو به من چه بود و این پا بوسیدنت چه؟

گفت: مرا سرزنش نکن. وقتی از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را بجا آوردم و خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم که حضرت صاحب الزمان علیه السلام ظهور فرموده اند. خدمت ایشان مشرف شدم. حضرت به من فرمودند:
« فلانی عبای تو از اموال فلان شخص است و تو ندانسته آن را از دیگری گرفته ای حال باید آن را به صاحبش بدهی. »

من هم عبا را به صاحب اصلی اش دادم. سپس فرمودند:
« قبایت نیز مربوط به فلان شخص است و تو آن را از دیگری خریده ای باید این را هم به صاحب اولش برگردانی. »

همچنین تا تمام لباسهایم را دستور دادند که به مردم بدهم بعد نوبت به خانه و ظروف و فرشها و چهارپایان و زمینها و سایر چیزها رسید و برای هر یک مالکی معین کرده و به او رد نمودند. سپس فرمودند:
« همسری که داری خواهر رضاعی تو است و تو ندانسته با او ازدواج کرده ای باید او را هم به خانواده اش رد کنی. »

این کار را هم کردم. من پسری به نام علی دارم ناگاه در آن اثنا همان جا پیدا شد و همین که نظر حضرت بر او افتاد فرمودند:
« این پسر هم از این زن متولد شده است؛ لذا فرزندِ حرام است. این شمشیر را بردار و گردنش را بزن. »

در این جا من غضبناک شدم و گفتم: به خدا قسم که تو سید نیستی و از ذریه پیغمبر نمی باشی چه رسد به این که صاحب الزمان باشی. همین که این سخن را گفتم از خواب بیدار شدم و فهمیدم که ما طاقت اطاعت و فرمان برداری از آن حضرت را نداریم و صدق فرمایش جنابعالی بر من معلوم شد و از عمل خود نادم و از گفته خود پشیمانم. مرا عفو بفرمایید. »

14. زن سنی و شفای چشم

سید محمد سعید افندی خطیب می گوید:
« زنی از اهل سنت به نام ملکه، که همسرش شخصی به نام ملا امین بود و این شخص در مکتبخانه حمیدی واقع در نجف اشرف معاون بود، شب سه شنبه دوم ربیع الاول سال 1317 به سردرد شدیدی مبتلا شد و صبح هم نور از دو چشمش رفت و نابینا گردید به طوری که هیچ چیز را نمی دید.

مرا از این جریان مطلع کردند. به شوهرش ملا امین گفتم: شبانه او را به حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ببر و آن حضرت را نزد خداوند شفیع قرار بده؛ شاید به برکت ایشان به این زن شفا کرامت فرمایند.

آن شب که شب چهارشنبه بود، به خاطر شدت دردی که زن در سر خود احساس می کرد، تعلل نمودند و به حرم مطهر نرفتند؛ ولی درد چشم قدری تخفیف پیدا کرده؛ و آن زن به هر صورتی بود خواب رفته بود. در عالم رؤیا دید که خود و شوهرش ملاامین با زنی دیگر به نام زینب در حال تشرف به حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هستند.

در بین راه گویا مسجد بزرگی را دیده بود که مملو از جمعیت است. برای تماشا کردن داخل آن مسجد شدند. یک نفر از آن جمعیت صدا زد:
یا ملکه، نترس؛ ان شاء الله هر دو چشم تو شفا می یابد.
ملکه می گوید: گفتم: تو کیستی؟ آن بزرگوار فرمود:
منم مهدی.

زن در حالی که خوشحال و مسرور بود، از خواب بیدار شد و صبح (روز چهارشنبه سوم ماه) با زنهای زیادی از نجف اشرف خارج و وارد مقام حضرت مهدی علیه السلام در وادی السلام شدند.
 ملکه به تنهایی داخل محراب آن مقام شریف شد و شروع به تضرع و زاری نمود. پس از گریه زیاد، حالت غشوه ای به او دست داد. در آن حال مشاهده کرد دو مرد جلیل، که یکی از آنها بزرگتر از دیگری و جلو بود و یکی کوچکتر و در پشت سر قرار داشت، حضور دارند.

 آن مرد بزرگتر به ملکه فرمود: نترس و به خود وحشت راه مده.
ملکه گفت: تو کیستی؟
فرمود:
« منم علی بن ابیطالب و این مردی که پشت سر من است، فرزندم مهدی است. »

بعد آن مرد بزرگتر به زنی که آن جا ایستاده بود، دستور داد و فرمود:
« ای خدیجه، برخیز و دست خود را بر چشمهای این ضعیفه بکش. »

آن زن برخواست و بر چشمهای ملکه دست کشید و او هم در این هنگام، از حالت غشوه به خود آمد و دید که چشمهایش از اول نورانی و بینا تر شده اند.
زنهایی که با او بودند، بالای سر او جمع شدند و صدای خود را به صلوات بلند نمودند به طوری که اکثر اهل نجف اشرف صدای آنها را از وادی السلام می شنیدند.
از جمله افرادی که صدای آنها را می شنید، ناقل قضیه است.

 ایشان می گوید: الان حدود چهارده سال است که از آن قضیه می گذرد؛ ولی صدای آنها هنوز گوشهایم را پر کرده است.
با همین کیفیت ملکه را وارد نجف نمودند و به حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بردند و چشمهای آن زن بهتر از اول شد. »

ر

15. تشرّف در خواب و بیداری

 میرزا محمد رازی می فرمود:
« من بسیار مشتاق زیارت حضرت بقیة الله ارواحنا فداه بودم و همیشه با خود می گفتم که اگر من هم جزو شیعیان آن حضرت بودم، حتماً به شرف ملاقات ایشان در خواب یا بیداری می رسیدم.

پس لابد شایسته آن نیستم و در من کوتاهی هست و از این موضوع زیاد ترس و اضطراب داشتم. تا آن که موفق به زیارت امام هشتم حضرت رضا علیه السلام گردیدم و پس از زیارت به نجف اشرف برگشتم و چند روزی گذشت.

شبی در خواب دیدم که شخصی به من گفت: امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به نجف تشریف آورده اند، پرسیدم: کجا هستند؟
گفت: در مسجد هندی. ( از مساجد معتبر نجف اشرف )
همین که این خبر را شنیدم مسرور شدم و با سرعت و عجله تمام به قصد زیارت و رسیدن به شرف حضور آن بزرگوار، به طرف مسجد هندی روانه شدم. وقتی وارد مسجد شدم دیدم آن حضرت کنار مسجد ایستاده و اجتماع مردم بحدی است که راه عبور بسته و نمی شود به حضرت نزدیک شد.

ناامیدانه ایستادم و با خود گفتم: مردم در همه کارها پیش دستی می کنند و به دیگری راه نمی دهند. ناگاه دیدم آن بزرگوار سر مبارک را برداشتند و نظری به سوی جمعیت انداختند در این هنگام چشم مبارکشان به من افتاد و با اشاره دست مرا به سوی خود خواندند.
جمعیت وقتی آن نوع ملاطفت را از حضرت نسبت به من دیدند، راه را باز کردند و من خدمتشان رسیدم. آن بزرگوار، نسبت به من اظهار رأفت و مرحمت نمودند و فرمودند:
« وقتی که از مشهد مراجعت کردی، ما در آن بالاخانه به دیدنت آمدیم؛ ولی تو ما را نشناختی. »

این مطلب را که شنیدم، فهمیدم که آن بزرگوار در یکی از روزهای بعد از مراجعت از مشهد، که در بالاخانه بیرونی منزل برای آمدم مردم نشسته بودم، تشریف آورده اند، در حالی که در لباس معمول اهل نجف بوده اند و من تصور کرده ام از نجفیهایی هستند که به قصد ثواب، به دیدن من آمده اند و اصلاً متوجه این که مولای من و بلکه آقای اهل زمین و آسمان هستند، نشده ام.
از این کلام حضرت شرمنده شده و از خواب بیدار شدم و به خاطر تشرف به خدمت آن سرور در بیداری و خواب، خیلی خوشحال بودم و به شکرانه این نعمت عظمی و این که در شمار اهل آن درگاه هستم، سجده شکر بجا آوردم. »


16. دستِ پرمهر ولایت!

شیخ اجل، آقا عبدالصمد زنجانی گفت:
« در زمانی تقریباً هشتاد تومان بدهکار شدم و از ادای آن عاجز بودم و خیلی بر من سخت می گذشت؛ لذا مشغول به بعضی از ختومات و ریاضتهای شرعی و توسلات شدم.
 تا آن که شبی حضرت صاحب العصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را در خواب دیدم و دیده جان را از نور جمالش منور کردم. آن حضرت دست کرم را باز کرده و فرمودند: ساعت خود را به من نشان بده.

من ساعت خود را از جیب درآوردم و بدست آن حضرت دادم. آن سرور ساعت را گرفتند و دوباره به من برگرداندند.
از خواب بیدار شدم و از بی قابلیتی خود ناراحت شدم و با خود گفتم: بعد از این همه زحمات، آن سرور فقط به ساعت من نظر فرمودند؛ ولی خودم هیچ بهره ای از فیوضات ایشان نبردم.
نه سؤالی کردم و نه مطلبی از آن حضرت استفاده کردم.
به هر صورت، با کمال بی حالی شب را به صبح رساندم و به مجلس بعضی از رفقا رفتم؛ چون قدری گذشت، ساعت را از بغل درآوردم تا ببینم چه وقت است یک نفر از حضار گفت:
فلانی این ساعت طلا را از کجا پیدا کرده ای؟

گفتم: چه می گویی؟ من کجا و ساعت طلا کجا؟ این ساعت برنجی است و از فلانی خریده ام. یکی دیگر از حضار نظر کرد و گفت: چه می گویی این طلای ناب است! چون دقت کردم تعجب مرا گرفت زیرا ساعت از طلا بود.

ساعت فروش را احضار کردیم. ایشان گفت: من ساعت برنجی فروخته ام و هیچ شک و شبهه ای در آن نیست و خودم هم آن را از فلان شخص خریده و به شما فروخته ام. آن شخص ثالث را نیز احضار کردیم او هم گفت: ساعت برنجی بوده است. تا چند دست که هم همین مطلب را می گفتند.

رفته رفته تعجب و تحیر من زیادتر می شد! ناگاه خواب شب قبل به خاطرم آمد و حال خود و خواب را به حضار مجلس گفتم و بر همه معلوم شد که این از اثرات کیمیائی دست آن برگزیده خدا بوده که برنج زرد را به طلای سرخ تبدیل کرده است.
در این هنگام یکی از اهل مجلس گفت:
بدهی شما چقدر است؟ گفتم: هفتاد یا هشتاد تومان.
گفت: من بدهی شما را ادا می کنم شما هم این ساعت را به من هدیه فرمایید.

شیخ اسدالله زنجانی گفت: به او (آقا عبدالصمد زنجانی که خواب را دیده بود) گفتم: خانه آباد چرا ساعت را از دست دادی؟ اگر آن را نگه داشته بودی هفتاد هزار تومان استفاده می کردی. »



17. طبیبِ هستی!

سید فضل الله راوندی، از یکی از صالحین نقل کرده است که می گفت:
« زمانی برخاستن برای نماز بر من سخت شد. این موضوع مرا محزون کرده بود، در خواب، حضرت صاحب الزمان علیه السلام را زیارت کردم ایشان فرمودند:
« بر تو باد به آب کاسنی؛ به درستی که خداوند برخاستن را بر تو آسان می کند. »

آن شخص گفت: بعد از آن من آب کاسنی زیاد خوردم و برخاستن برای نماز بر من آسان شد. »


18. وکالت در امر دعا

عالم محقق شیخ حسن تویسرکانی فرمود:
« اوایل جوانی که در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم، امر معیشت بر من سخت می گذشت. بنا گذاشتم فقط به قصد دعا برای توسعه حال به کربلا مشرف شوم.

اولی که وارد شدم، شب را خوابیدم؛ در حالی که هنوز به حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام مشرف نشده بودم در خواب به حضور حضرت بقیة الله ارواحنا فداه رسیدم. فرمودند: فلانی دعا کن.

عرض کردم: مولا جان، من فقط به قصد دعا کردن مشرف شده ام.
فرمودند: خیلی خوب، این جا بالای سر است. دعا کن.

من دست به دعا برداشتم و با تضرع و زاری دعا کردم. فرمودند: نشد.
دوباره بهتر از اول مشغول به دعا کردن شدم. باز فرمودند : نشد.
مرتبه سوم، به جد و جهد، آن گونه که بلد بودم، در دعا اصرار نمودم. باز فرمودند: نشد.
در این جا من عاجز شدم و عرض کردم: آقا جان، دعا کردن وکالت بردار هست یا نه؟
فرمودند: بله هست.
عرض کردم: من شما را وکیل کردم که برای من دعا بفرمایید.
حضرت فرمودند: خیلی خوب، و دست به دعا برداشته برای من دعا کردند. و من در این جا از خواب بیدار شدم.

چون به نجف اشرف، برگشتم، شخص تاجری از اهل تویسرکان، که ساکن تهران بود، به زیارت عتبات مشرف گردید و به حضور میرزای زشتی (ره) رسید و چون شیخ حسن تویسرکانی از شاگردان مبرز ایشان بود، به همین جهت مرحوم میرزای رشتی، توصیف او را در نزد تاجر تویسرکانی نمودند و بالاخره فرمودند: دخترت را به او بده.
حاجی تاجر فوراً قبول کرد. پس از چند روز جناب شیخ حسن، صاحب عیال و ثروت و خانه و زندگی گردید. »

19. نوازش و عنایتِ حضرت

مرحوم حاج ملا محمد حسن قزوینی، صاحب کتاب ریاض الشهاده می فرماید:
« حاجتی داشتم و برای برآورده شدن آن، در سرداب غیبت، دعا و تضرع نمودم. بعد از آن حضرت بقیة الله ارواحنا فداه را در عالم رؤیا زیارت کردم. ایشان مرا نوازش فرموده و وعده اجابت دادند.
وقتی بیدار شدم، به زودی تمام آنچه وعده داده بودند، انجام شد. »

20. دعای شفابخش

سید زین العابدین، علی بن حسین الحسینی می فرماید:
« این دعا را حضرت حجت علیه السلام در خواب به مرد مریضی از مجاورین حائر شریف (کربلا) تعلیم داده اند؛ چون او از مرض خود، به آن حضرت شکایت کرده بود. به او دستور دادند که این دعا را بنویسد و بشوید و آب آن را بیاشامد. شخص مریض طبق دستور حضرت عمل کرد و شفا یافت.
دعا این است:
« بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله دواء و الحمدلله شفاء و لا اله الا الله کفاء هو الشافی شفاء و هو الکافی کفاء اذهب البأس برب الناس شفاء لا یغادر سقم و صلی الله علی محمد و آله النجباء. »

21. عنایت حضرت به ذرّیه شان

سید رضی الدین محمد آوی، مدت زیادی نزد امیری از امیران سلطان جرماغون
( یکی از سلاطین مغول) زندانی بود و در نهایت سختی و تنگی بسر می برد.

در عالم رویا حضرت بقیة الله ارواحنا فداه را مشاهده کرد و نزد ایشان گریست و عرضه داشت: مولای من برای رها شدن از این گروه ظالم مرا شفاعت فرمایید.
 
فرمودند: دعای عبرات را بخوان.
عرض کردم: دعای عبرات کدام است؟
فرمودند: آن دعا در کتاب مصباح تو آمده است.
سید گفت: مولای من چنین دعایی، در مصباح من نیست.
فرمودند: مصباح را نگاه کن، آن را خواهی یافت.

در این جا سید از خواب بیدار شد و چون صبح شده بود، نماز خواند و کتاب مصباح را باز نمود و ورقه ای در میان اوراق آن کتاب دید که دعا در آن نوشته شده بود. چهل مرتبه آن دعا را خواند.
امیری که ایشان را زندانی کرده بود، دو زن داشت. یکی از آن دو، عاقل و اهل تدبیر بود که بر او اعتماد داشت.
 امیر بنا به قراری که گذاشته بود نزد او آمد. وی امیر را مخاطب قرار داد و گفت: از اولاد امیرالمؤمنین علیه السلام کسی را زندانی کرده ای؟
گفت: منظورت از این سؤال چیست؟
زن گفت: در عالم رویا، شخصی را که گویا نور آفتاب از رخسارش می درخشید، دیدم. او گلوی مرا میان دو انگشت خود قرار داد و فرمود:
« شوهر تو یکی از فرزندان مرا دستگیر کرده و در خورد و خوراک بر او سخت گرفته است. »

به ایشان عرض کردم: مولای من، شما کیستید؟
فرمودند:
« من علی بن ابیطالب هستم. به شوهرت بگو اگر او را رها نکند، خانه اش را خراب خواهم کرد. »
جریان این خواب منتشر شد و به گوش سلطان رسید. او گفت: من راجع به این موضوع اطلاعی ندارم و از زیردستان خود پرسید: چه کسی نزد شما زندانی است؟ گفتند: همان سید و پیر مرد علوی که دستور داده بودی.

سلطان گفت: رهایش کنید و اسبی به او بدهید، که سوار آن شود، و راه را نشانش دهید تا به خانه خود برود. »

22. تعلیم دعا برای رفع مشکلات

عالم ربانی، حاج ملا فتحعلی عراقی فرمود:
« آخوند ملا محمد صادق عراقی در نهایت سختی و پریشانی بود و به هیچ وجه برای او گشایشی واقع نمی شد. شبی در عالم خواب دید، در بیابانی خیمه بزرگی بر پا است. پرسید: این خیمه مربوط به کیست؟
گفتند: این جا خیمه امام زمان علیه السلام است.
 با عجله خدمت آن حضرت مشرف شد و سختی حال خود را به آن سرور عرض کرد و از ایشان دعایی برای گشایش کار و رفع مشکلات خویش خواست. حضرت او را به سیدی از اولاد خود حواله دادند و اشاره به او و خیمه اش فرمودند.

آخوند از محضر آن حضرت خارج شد و به همان خیمه ای که اشاره فرموده بودند، رفت؛ دید عالم مورد اعتماد، جناب آقا سید محمد سلطان آبادی، که روی سجاده نشسته و مشغول دعا خواندن است، در آن خیمه حضور دارد.
به سید سلام کرد و کیفیت جریان را نقل کرد. ایشان جهت وسعت رزق، دعایی به او تعلیم نمود.
در این جا آخوند از خواب بیدار شد و در حالی که دعا به یادش مانده بود، به طرف خانه آن عالم بزرگوار به راه افتاد. از طرفی قبل از دیدن این خواب، رابطه آخوند عراقی با سید قطع بود و علتش را اظهار نمی کرد.
وقتی خدمت سید رسید، او را به همان شکلی که در خواب دیده بود، روی سجاده خود نشسته، مشغول ذکر و استغفار مشاهده نمود و سلام کرد.

سید جواب سلامش را داد و تبسمی نمود؛ مثل این که از قضیه مطلع باشد. آخوند برای گشایش کار خود دعایی خواست. مرحوم سلطان آبادی، همان دعایی را که در عالم خواب تعلیم فرموده بود، بیان کرد.

آخوند عراقی مقید به خواندن آن دعا شد و اندک زمانی دنیا از هر طرف به او رو آورد و از سختی و تنگدستی راحت شد.
بعد از این اتفاق، مرحوم حاج ملا فتحعلی، سید را خیلی ستایش می کرد و مدتی هم نزد ایشان درس خوانده بود.

اما آنچه را سید به آخوند در عالم خواب و بیداری تعلیم داده بود، سه چیز است:
اول آن که، بعد از نماز صبح دست به سینه گذاشته و هفتاد مرتبه یا فتاح بگوید.
دوم، دعایی را که در کتاب کافی است، همیشه بخواند که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن را به مردی از صحابه که مبتلا به مرض و پریشانی بود، تعلیم دادند و از برکت خواندن این دعا به اندک زمانی مشکلاتش برطرف شد. دعا این است:
« لا حول و لا قوه الا بالله توکلت علی الحیّ الذی لا یموت و الحمد لله الذی لم یتّخذ ولداً و لم یکن له شریک فی الملک و لم یکن له ولیّ من الذّلّ و کبّره تکبیراً. »
سوم، دعایی را که ابن فهد حلی از حضرت رضا علیه السلام نقل کرده که بعد از نماز صبح خوانده شود و هر کس آن را بخواند حاجتش برآورده و مشکلاتش حل می شود.
دعا این است:
« بسم الله و بالله و صلی الله علی محمد و آله و افوّض امری الی الله انّ الله بصیر بالعباد فوقیه الله سیئات ما مکروا لا اله الا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجّیناه من الغمّ و کذلک ننجی المؤمنین حسبنا الله و نعم الوکیل فانقلبوا بنعمه من الله و فضل لم یمسسهم سوء ما شاء الله و لا حول و لا قوه الا بالله ماشاء الله لا ماشاء الناس ماشاء الله و ان کره الناس حسبی الرّبّ من المربوبین حسبی الخالق من المخلوقین حسبی الرزاق من المرزوقین حسبی الله رب العالمین حسبی من هو حسبی حسبی من لم یزل حسبی حسبی من کان مذ کنت حسبی حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم. »


23. از اهل بهشتی !

شیخ ابراهیم وحشی که از طایفه رماحیّه بود  نابینا بود. زمستانها نزد طایفه خود و تابستانها به نجف اشرف می آمد.
هر شب پیش از آن که در حرم مطهر را باز کنند، می آمد و انتظار می کشید تا وقتی در باز شود. تا آخر وقت هم در آن جا می ماند.
شبی با اهل بیت خود بحث کرد؛ لذا حوصله اش سر رفته؛ همان جا دعای توسل را خواند و خوابید. در عالم رویا مشاهده کرد که در حرم مطهر می باشد و آن جا کاملاً روشن است.
شیخ ابراهیم می گوید: هر قدر نگاه کردم شمع و چراغی دیده نمی شد متوجه شدم که ضریح مقدس در جای خود نیست و در محل دو انگشت مبارک دریچه ای است که روشنایی از آن خارج می شود.
آهسته آمدم و دستم را بر صندوق گذاشته، سرم را خم کردم نگاه کردم و دیدم یک کرسی گذاشته شده و حضرت روی آن نشسته اند و از نور چهره مبارکشان، بیرون روشن شده است.
خود را بر پای آن حضرت انداختم. در این جا دستم به دست ایشان رسید و سه نوبت دستشان را بر دست من کشیدند. سپس فرمودند: تو اجر شهدا را داری.

بیدار شدم؛ دیدم چشمم هنوز نابینا است. تأسف خوردم که ای کاش دست مبارک را بر چشم من می مالیدند.
شبی دیگر نیز دعای توسل را خواندم و به خواب رفتم. دیدم در صحرایی هستم و جمعی نزدیک سیصد نفر به طرفی می روند و یک نفر جلو آنها بود. ناگاه آن که جلوتر بود، ایستاد دیگران هم ایستادند و جای نماز را انداختند و مشغول نماز شدند. من نیز خود را داخل صف کردم.

وقتی نماز تمام شد، اسبی آوردند. آن بزرگوار سوار شد و تند رفت، پرسیدم: این مرد کیست؟
گفتند: پشت سرش نماز خواندی ولی او را نشناختی؟ گفتم الان رسیده ام و نمی دانم. گفتند: قائم آل محمد، حضرت حجت علیه السلام، است. من چشم خود را فراموش کردم و فریاد برآوردم: یابن رسول الله آیا من از اهل بهشتم یا از اهل جهنم؟
تا سه نوبت جواب ندادند.
ناامید شدم و فریاد برآوردم: قسم به اجداد طاهرینتان، من از اهل بهشتم یا از اهل دوزخ؟
آن حضرت نظری به من انداختد و تبسم نمودند. در این هنگام من هم به ایشان رسیدم. حضرت سه بار دست بر چشم و سر من کشیدند و فرمودند:
از اهل بهشتی.

بیدار شدم؛ دیدم آب بسیار غلیظی از چشمم خارج به طوری که صورتم تر شده بود. با خود گفتم چه معنی دارد؟
 چشم من چنان خشک بود که هیچوقت نم نمی داد. آن آب را پاک کردم و چون سر را از زیر لحاف بیرون آوردم، دیدم ستاره ای از روزنه خانه ام نمایان و چشمم بینا شده است.


24. حواله حضرت و گشایش در کار

حاج ملا باقر بهبهانی، مؤلف کتاب دمعة الساکبه، ارادتی کامل به حضرت ولی عصر ارواحنا فداه داشت.
 روی این ارادت و اخلاص، باغی در ساحل هندیه و در اطراف مسجد سهله احیاء و غرس کرده و نام آن را صاحبیه گذاشته بود؛ اما به خاطر مخارج آن باغ و ضعف درآمد (ایشان کتابفروش بود) و کثرت عیال، در اواخر بدهکار و پریشان حال شده بود. پ
س از مدتی مشهور شد که حضرت صاحب الامر علیه السلام باغ صاحبیه حاجی ملا باقر را خریداری کرده اند. باز پس از مدتی مشهور شد که آن حضرت قرضش را ادا نموده اند.
من جریان را از خود آن مرحوم سؤال کردم ایشان در جواب فرمود:
یکی از باغبانهای صاحبیه، پیرمردی یزدی و صالح است. روزها در باغ باغبانی می کند و شبها را در مسجد سهله بیتوته می نماید .
از طرفی من به خاطر بدهی که در این اواخر پیدا شده بود، مضطرب بودم که مبادا مدیون مردم بمیرم؛ لذا در این باره به امام عصر علیه السلام متوسل شدم؛ چون این باغ را به نام ایشان کرده و جلد آخر کتاب دمعة الساکبه را در احوال حضرتش نوشته بودم.
روزی باغبان مذکور آمد و گفت: امروز بعد از نماز صبح، در صفه (سکو) وسط حیاط مسجد سهله نشسته و مشغول تعقیب نماز بودم ناگاه شخصی آمد و گفت:
حاج ملا باقر این باغ را نمی فروشد؟

گفتم: تمامش را نه؛ اما گویا قسمتی از آن را چون قرض دارد می فروشد.
آن شخص گفت: پس تو نصف این باغ را از طرف او به من به یک صد تومان بفروش و پول آن را بگیر و به او برسان.
گفتم: من که وکالتی از او ندارم.
گفت: بفروش و پولش را بگیر اگر اجازه نداد، پول را برگردان.

گفتم: لابد باید سند و شهودی در کار باشد و تا خود او حاضر نباشد نمی شود.
گفت: بین من و او سند و شهودی لازم نیست.
بالاخره هر قدر اصرار کرد، قبول ننمودم.
گفت: من پول را به تو می دهم؛ ببر و تو را در خریدن باغ وکیل می کنم اگر فروخت برای من بخر. والا پول را برگردان.
با خود گفتم پول مردم را گرفتن هزار دردسر دارد؛ لذا قبول نکردم و به او گفتم: من هر روز صبح در این جا هستم از او می پرسم و جواب را به تو می رسانم. وقتی گفته مرا شنید، برخاست و از مسجد خارج شد.

حاج ملا باقر می گوید: باغبان وقتی این واقعه را ذکر کرد به او گفتم: چرا نفروختی و چرا قبول نکردی؟
من که به تنهایی از عهده مخارج این باغ برنمی آیم بعلاوه قرض دارم و هیچ کس هم تمام این باغ را به این قیمت نمی خرد. ( چه رسد به نصف آن ) باغبان در جواب گفت: تو دراین باره به من اجازه نداده بودی و من هم این فضولی را مناسب خود نددیم حال که خودت می خواهی؛ چون فردا وعده جواب است، شاید بیاید اگر آمد به او می گویم.
گفتم: او را ببین و هر طوری که می خواهد، من مضایقه ندارم و هر طور شده او را پیدا کن و معامله را انجام بده، یا آن که با یکدیگر به نجف بیایید و هر طور و نزد هر کس که می خواهد برویم و معامله را به آخر برسانیم.
فردا باغبان آمد و گفت: هر قدر در صفه مسجد منتظر شدم نیامد.
گفتم: قبلاً او را دیده ای و می شناسی؟ گفت: ندیده و نمی شناسم.
گفتم: برو، نجف و مسجد و باغات را بگرد، شاید او را پیدا کنی یا بشناسی.
باغبان رفت و وقتی برگشت، گفت: از هر کس پرسیدم، خبری نداشت.
مأیوس شدم و به همین جهت بسیار متأسف گردیدم؛ زیرا اگر این معامله صورت می گرفت، هم قرض من ادا می شد و هم باعث سبکی مخارج باغ می گردید.

پس از یأس و تحیر و گذشتن مدتی از جریان، شبی در مورد قرض و پریشانی حال خود و آن که من از عهده مخارج باغ و عیال بر نمی آیم و مطالبی از این قبیل فکر می کردم و با همین خیالات خوابم برد.
در عالم رؤیا دیدم، شرفیاب محضر مولایم حضرت صاحب الامر علیه السلام هستم. آن بزرگوار به من توجه کردند و فرمودند:
حاج ملا باقر، پول باغ نزد حاج سید اسدالله (  حاج سید اسدالله رشتی اصفهانی ) است برو از او بگیر.
این را گفتند و من از خواب بیدار شدم.
وقتی که بیدارشدم به سبب دیدن این خواب شاد گشتم؛ اما بعد از کمی تأمل با خود گفتم شاید این خواب، از خیالات باشد و گفتن آن به سید باعث بدخیالی او درباره خود من بشود؛ یعنی تصور کند که این مطلب را وسیله ای برای درخواست کمک از ایشان کرده ام؛ چون من برای اثبات این مدعی دلیلی در دست ندارم.

 ولی دوباره گفتم: سید مرد بزرگی است و می داند که من از این نوع مردم نیستم. دیدن سید و نقل خواب هم ضرری ندارد و دورغ هم نگفته ام تا نزد خدا مسئول باشم.
مصمم بر رفتن نزد سید و گفتن خواب شدم. نماز صبح را خواندم. خانه سید در مسیر منزل تا کتابفروشی ام بود؛ لذا بعد از نماز به طرف مغازه به راه افتادم.
در اثنای عبور، به در خانه سید رسیدم و توقف کردم و دست به حلقه در بردم و آهسته آن را حرکت دادم.
ناگاه صدای ایشان از بالاخانه مشرف به در منزل بلند شد: حاج ملا باقر هستی؟ صبر کن که آمدم.
تا این را شنیدم، با خود گفتم شاید از روزنه ای مرا دیده است؛ اما سریعاً در حالی که کلاه و لباس خلوت به تن داشت از پله پایین آمد.

در را باز کرد و کیسه پولی به دستم داد و گفت: کسی نفهمد. بعد هم در را بست و بدون آن که چیز دیگری بگوید، رفت.
کیسه را آوردم و پولها را شمردم یک صد تومان تمام، در آن بود. و تا زمانی که سید مذکور زنده بود این واقعه را به کسی نگفتم. اگر چه از تقسیم پول به طلبکارها و قراین دیگر، بعضی از افراد خبردار شدند و به یکدیگر می گفتند؛ ولی بعد از فوت سید، این قضیه انتشار یافت. »

جدول زمان تعبير شدن خوابها بر حسب ساعت

ساعت 6-10 شب :

رؤيا نزديک مغرب درست نيست و تعبير ندارد، زيرا از پري شکم است تا يک سوم از شب هم بي تعبير است.

ساعت 10 شب تا 2 صبح:

در نيمه شب اگر خواب بين دچار امتلاء نباشد ، خواب از يک سال تا 50 سال تعبير مي شود.

ساعت 2 صبح تا 5/4 صبح

در يک سوم آخر شب خواب صحيح است و از 15 روز تا دو ماه و تا يک سال تعبير مي شود.

ساعت 5/4 صبح در سپيده دم

از يک هفته تا يک ماه تعبير مي شود.

ساعت 5/4تا 6 صبح پس از سپيده دم

از يک روز تا يک هفته تعبير مي شود.

ساعت 6 صبح

در بر آمدن خورشيد همان روز تعبير شود.

ساعت 10 صبح تا 15 روز و در هنگام اذان ظهر تا يکي 2 روز. تعبير مي شود.

جدول زمان تعبير شدن خوابها بر حسب روز هاي ماه شمسي:

در روايت ازسلمان فارسي (ره):

روز 6 ام ماه : بعد از يک يا دو روز تعبير مي شود.

روز 9 ام ماه : همان روز تعبيرش ظاهر مي شود.

روز 11 ام ماه شمسي : بعد از 20 روز.

روز 13 ام ماه : بعد از 9 روز تعبير مي شود.

 در روز 14 ام ماه بعد از 26 روز.

در روز 15 ام ماه : بعد از 3 روز.

در روزهاي 28 ام، 29 ام و 30 ام ماه شمسي ، تعبيرش در همان روز پيدا مي شود.

خواب خوب و بد در ماه هاي قمري:

ماه ربيع الاول : برکت وشادي در خواب ها پيدا مي شود.

ماه ربيع الثاني: خواب خوب دير تعبير مي شود و خواب بد زود تعبير مي شود.

جمادي الاول خريدو فروش نکند.

جمادي دوم : خواب خوب دير تعبير مي شود.

ماه رجب : گشايش ابواب خير است- و خواب بد را به خوبي تعبير کن که خلاف ندارد.

ماه شعبان : رؤيا رشته هاي بسيار دارد و از آن خير بسيار بر آيد و خواب بد تعبير نمي شود.

رمضان : در هاي سختي و هرزگي بسته است و خواب خوب زود تعبير مي شود و خواب بد تعبير ندارد.

شوال : خواب بد و غم زود تعبير مي شود ، از آن بر حذر باش.

ذيقعده : فقط خواب سفر را سفر نکن .

ذيحجه : خواب سفر را سفر کن.دنبال کار ها را بگير که ماه مبارکي است.

ديدن مسجدِ

  مسجد :

ديدن مسجدِ ابادان، دليل بر مرد عالم است كه مردم پيش او آيند از بهر صلاح دين. اگر ديد مسجدي بنا كرد، دليل كه با مسلمانان نيكي كند.

 

جابرمغربي گويد:

ديدن بنا نهادن مسجد، دليل زن خواستن است. اگر مسجدي بنا كرد، دليل كه زني ديندار خواهد. اگر چراغ مسجد بيفروخت، دليل كه در كاري كه دارد روشني ظاهر شود.

 

ابراهيم كرماني گويد:

اگر در مسجدي نماز كرد بي قبله، دليل بر بي ديني است. اگر دوست و روي خود را در مسجد مي شست، دليل كه مال خود را در آن مسجد هزينه كند و مرادش حاصل شود. اگر ديد مسجدي خراب شد، دليل كه عالمي بميرد از آنجا. اگر ديد جايگاهي ملك او بود، مسجد شد، دليل شرف و بزرگي است در دين اگر ديد با قومي به مسجد رفت، دليل كه زني خواهد.

 

جابرمغربي گويد:

اگر ديد به مسجد يا مكه يامدينه رفت، دليل كه از همه ترس ها ايمن شود و مرادهاي دنيوي و اخروي حاصل كند.

 

حضرت امام جعفر صادق فرمايد:

ديدن مسجد بر دوازده وجه است. اول: پادشاه. دوم: قاضي. سوم: عالمي بزرگ. چهارم: رئيس. پنجم: امام. ششم: مسجد. هفتم: خطيب. هشتم: موذن. نهم: قيّم. دهم: نام نيكو. يازدهم: خيروبركت. دوازدهم: زن نيكو.

 

منوچهر مطيعي تهراني گويد:

مسجد خير و صلاح و تقوي و پرهيزگاري است و تقرب به اهل علم و دانش. چنان چه در خواب ببينيد در مسجد هستيد و نماز مي گذاريد کاري بزرگ و خوب انجام مي دهيد. اگر وامداري يا محبوسي يا بيماري در خواب ببيند که در مسجد نماز مي گذارد و اين مبنا بر مبناي صدق گذاشته مي شود از سختي و بدبختي نجات مي يابد. اگر کسي ببيند در مسجد نماز مي گذارد يا در وضو خانه وضو مي گيرد که بعدا نماز را اقامه کند زن مي گيرد و زن او پارسا و اهل دين خواهد بود. اگر بيننده خواب رو به قبله در خواب نماز مي گذارد کاري بر مبناي درست انجام مي دهد و اين کاري است خوب و خداپسندانه و اگر ببيند در جهتي غير از قبله نماز مي خواند کاري خلاف انجام مي دهد و اين کاري است که او را خسران دنيا و عاقبت نصيب مي کند. اگر ببينيد خانه شما مسجد شده به بزرگي و مجد و عظمت مي رسيد و اگر ببينيد در مسجد خانه گزيده و اقامت کرده ايد از بزرگي حمايت مي طلبيد و او شما را مورد عنايت و حمايت قرار مي دهد.

يوسف نبي عليه السلام گويد:

ديدن عمارت ومسجد دولت بود

ديدن به مسجد رفتن خبر خير بود

تعبیر خوابهای شما ....دیدن خروس

تعبير خوابت اين است که :

خروس منادي و بشير است. نداي خير و خوبي و صلح و نيکي سر مي دهد و بشارت مي آورد و شادي مي آفريند، از حضرت رسول اکرم _ ص _ روايت مي کنند که فرموده اند خروس دوست من است چرا که مرا به اقامه نماز مي خواند و دعوت مي کند. ديدن خروس در خواب خوب است و چنان چه در خواب به هر شکل و عنواني خروس ببينيد خبري خوش به شما مي رسد که ممکن است هم مادي باشد و هم معنوي. گم کردن و کشتن خروس در خواب خوب نيست و بيننده چنين خوابي زيان مي بيند و خسارت تحمل مي کند ولي خوردن گوشت خروس خوب است. خروس رنگي نشان تلون و ترديد است و خروس سفيد بهتر است چرا که از شادي و روشني بخت خبر مي دهد.

تعبیر خوابهای شما ....دیدن جیغ

تعبير خوابت اين است که :

چنانچه در خواب صداي جيغ شنيديد خبري به شما مي رسد که بستگي دارد به عکس العمل شما در مقابل آن. اگر از شنيدن صداي جيغ ترسيديد و ناراحت شديد خبري ناراحت کننده است ولي اگر از شنيدن آن ناراحت و ملول نشديد خبري است معمولي. اگر صداي جيغ زني را شنيديد که نتوانستيد او را ببينيد کسي شما را فريب مي دهد و اگر او را ديديد زني است که روي شما و اعمال شما و تصميم هايي که مي گيريد اثر مي گذارد. اگر کسي جيغ کشيد و دنباله صداي او به آواز مبدل گرديد دوستي از شما حرف مي زند و به شما کمک مي کند يا خبري از يک دوست به شما مي رسد. جيغ مخصوص انسان است و خروش حيوانات تعابير ديگري دارد.

تعبیر خوابهای شما ....دیدن جماع

تعبير خوابت اين است که :

جماع در خواب تحصيل فراغت و کسب آسودگي است و اين بستگي دارد به موقعيت و شرايطي که در بيداري دارا مي باشيد. اگر غمگين هستيد از غم فارغ مي شويد و اگر بدهي داريد اداي دين مي کنيد، اگر غصه مسافر دور افتاده را داريد از او خبر مي رسد و خوشحالتان مي کند و بالاخره اگر قهر هستيد آشتي مي کنيد. خواب جماع مي تواند در مرحله نخست يک خواب شيطاني باشد که در چنين صورتي فاقد تعبير است چون کليه خواب هاي شيطاني تعبير ندارند. معبران در مورد جماع در خواب صفحه ها مطلب نوشته اند که با ابراز شرمندگي من قبول ندارم و نمي پذيرم مگر آنچه را که در بالا نوشتم. چنانچه ديدن جماع در خواب به اهتلام منتهي شود يک خواب شيطاني مطلق است و بدون تعبير و چنانچه به اهتلام نپيوندد صرفا از غم است و لاغير.

تعبیر خوابهای شما ....دیدن اندام

تعبير خوابت اين است که :

اندام هاي انسان در خواب احکام جداگانه و متفاوت دارند که در جاي خود نوشته مي شود . دست، پا، دهان، چشم، ابرو، انگشت و بالاخره هر يک از اعضا و اندام ما تجسم چيزي هستند که به جاي آن چيز در خواب ما شکل مي گيرند و از رابطه ما با حوادث و اشخاص و اشيا اشاراتي مي دهند. روي هم رفته اگر ببينيد اندام شما زياد تر از حد طبيعي شده نشان آن است که ياران و دوستان و احبا شما زياد خواهند شد. متعدد شدن دستها ازتشديد اعمال شما خبر مي دهد. اعمالي که مبتني بر نفس و ذات بيننده خواب هستند و از سرشت و طينت او نشات مي گيرند. براي نمونه اگر ديديد که به جاي دو دست چندين دست داريد خواب شما مي گويد بيش از گذشته کارهاي نيک و بد انجام مي دهيد . چنانچه آدم خوبي باشيد بيشتر نيکي مي کنيد و اگر بد باشيد و تا کنون بدي کرده ايد اعمال بد شما فزوني مي يابد که البته زيان آن اعمال بد به خودتان باز مي گردد. چنانچه در خواب ببينيد پايتان بريده شده سفري در پيش داريدو اگر دست و پايتان را بريده ديديد ياران شما بخصوص متعلقانتان متفرق مي گردند.اگر ببينيد که گوشت بدن خود را مي بريد نفعي عايد شما مي شود و چنانچه ديگري گوشت شما را مي برد از شما به او سودي مي رسد که خودتان راضي نيستيد. چنانچه در عالم خواب عضوي از بدن خويش را متالم و دردناک احساس کنيد در صورتي که در بيداري دردي نداشته باشيد و نگراني بيمار شدن هم برايتان وجود نداشته باشد خواب شما از يک ببيماري نزديک خبر مي دهد ولي اگر واقعا دردي داشته باشيد اما در خواب عضو ديگري را دردناک احساس نمائيد اين خواب تعبيرندارد زيرا واکنش نگراني شماست. چنانچه کسي در خواب ببيند دستهايش اضافه شده اما دستهاي اضافه زنانه است نه مردانه کسي او را فريب مي دهد يا زني وسوسه گر و فتنه انگيز در مسير زندگيش قرار مي گيرد. اگر ببينيد که دست يا پايتان با شما به حرف زدن پرداخت نشان آن است که مردم درباره شما بد قضاوت مي کنند و بد مي گويند و انگشت نما مي شويد و رسوائي به بار مي آوريد. اگر مشاهده کنيد که يکي از اعضا بدن شما در جاي خودش نيست و در عالم خواب ندانيد براي آن عضو چه اتفاقي افتاده و کجاست خوابتان مي گويد که يکي از اقربا و نزديکان شما به جائي مي رود که يا نمي دانيد آن جا کجاست و يا آنقدر دور است که نمي توانيد از او خبر بگيريد. اگر در خواب ديديد که دو دهان داريد خواب شما مي گويد که آمادگي داريد تا فردي آزمند و طماع باشيد. داشتن چشم اضافي دلبستگي است به دنيا و مال دنيا که پسنديده نيست.چنانچه در خواب ببينيد که مرغي ناشناخته (مشروط بر اينکه کلاغ يا کرکس نباشد) و شما ندانيد نام آن مرغ چيست از گوشت شما ربود و برد که بخورد نشان آن است که چيزي از شما به جبرو عنف گرفته مي شود . اگر در عالم خواب ببينيد که دست يا پاي شما را بريده اند ولي مجددا آن عضو در جاي خودش روئيده و به وجود آمده صاحب فرزند مي شويد و اگر در شرايط پدر و مادر شدن نيستيد يکي از اقربانتان فرزندي مي آورد که او به شما خيلي نزديک است.

تعبیر خوابهای شما ....دیدن آهو

تعبير خوابت اين است که :

اگر ببيند بچه آهويي گرفت و يا کسي به او داد ، تعبير ان باشد که صاحب فرزندي مي شود ، يا از کنيزي و يا دختري که تازه به همسري او در آمده است

تعبیر خوابهای شما ....دیدن آشتی

تعبير خوابت اين است که :

ابن سيرين آشتي را در خواب طول عمر تعبير کرده است. آشتي کردن همچنان که دربيداري خوب است در خواب نيز صورتي نيکو مي تواند داشته باشد اما اگر با کسي آشتي کرديد که در بيداري با او قهر هستيد نشان آن است که بد او را مي خواهيد و کينه اي از او به دل داريد ولي اگر در خواب با کسي آشتي کرديد که در بيداري قهر نبوده ايد خوب است و اين را مي گويد که خير و صلاح در پيش داريد و مي توانيد براي يکديگر مفيد و موثر واقع شويد . اگر در خواب با کسي که اصلا او را نمي شناسيد آشتي کرديد نشان آن است که کسي به شما نيکي مي کند . امام جعفر صادق عليه السلام نيز آشتي کردن در خواب را درازي عمر مي دانسته اند.